تبلیغات
وب نوشت های یک جوان ترسو

سلام آقای علیرضا افتخاری.

چند وقتی بود دوست داشتم در مورد حرکت علاقمندانه شما به محمود احمدی نژاد چند خطی را تایپ کنم، اما هم کمی تنگی وقت اجازه نمی داد و هم موج خبرها زیاد بود و دوست داشتم زمانی به این موضوع بپردازم که کمی از این اتفاق گذشته باشد و به قولی، آب ها از آسیاب افتاده باشد.
همین اول کار بگویم، چون به دموکراسی اعتقاد دارم و چون اعتقاد به آزادی افراد در بروز افکار و علاقمندی های سیاسی نیز دارم، به دلیل ابراز علاقه و در آغوش کشیدن محمود احمدی نژاد شما را سرزنش نخواهم کرد.
همانطور که من آزادم و می توانم میر حسین موسوی را در آغوش بفشارم، شما نیز می توانید محمود احمدی نژد را در آغوش خود بگیرید.
اما گلگی من از شما بابت چیز دیگریست!
از شما گله دارم به خاطر حرفهایی که بعد از این واقعه به زبان جاری ساختید و یا به صورت نامه و بیانیه آن را منتشر کردید.
از شما گله دارم که ما را نادان می پندارید!

گفتید:
"وقتی شخصی مثل رییس جمهور یا هر کس دیگری مقابلم بایستد، من می بوسم‌اش. من خاک پای همه‌ام. مثلا من چه می خواهم. چه نیازی دارم آخر؟ هر کس جای من بود همین کار را می کرد."

اما دروغ می گویید استاد! دروغ می گویید چون هر کس دیگری که در مقابل شما قرار بگیرد او را نمی بوسید و اینگونه بر سینه خود نمی فشارید! دروغ می گویید چون هر کس جای شما بود همین کار را نمی کرد.

گفتید:
"هر کس هر نیتی می خواهد داشته باشد، داشته باشد. من وقتی با رییس جمهورمان رو به رو می شوم، باید چه واکنشی نشان دهم، باید احترام بگذارم. ادبم را به جا بیاورم. من که دنبال سیاست نیستم."

اما دروغ می گویید استاد! چون فقط شما نیستید که با محمود احمدی نژاد رو به رو می شوید! چون تنها راه نشان دادن ادب، بوسیدن و در آغوش کشیدن نیست.
شما دروغ می گویید چون نمی توانید مدعی شوید هر کسی در مقابل کس دیگری، اگر او را در آغوش نگیرد و او را نبوسد، بی ادب است!

گفتید:
"یک‌سری می گویند نباید این کار را می کردی. آن ها نمی فهمند. من این را روی حساب این می گذارم که خیلی ها داغ‌اند و نمی دانند. وقتی من در همایش صدا و سیما دعوت دارم و روز خبرنگار است، باید ادب به جا بیاورم و از شخص اول که آنجا نشسته تا هزارمین نفر باید به همه عرض ادب کرد."

اما شما دروغ می گویید استاد!
شما از شخص اولی که آنجا نشسته بود تا هزارمین نفر را نبوسیدی! و در آغوش نگرفتی!
شما دروغ می گویی چون نمی خواهی واقعیت را بگویی.

گفتید:
"باز هم رییس جمهور یا هر کس دیگری که به من لبخند بزند و محبت کند را در آغوش می گیرم. ادب هیچ وقت کهنه نمی شود. گفت بی ادب محروم شد از لطف رب، ما بی ادب نیستیم. نسبت به کسی که احترام‌اش واجب است، احترام می گذارم. کار خلافی نکردم که تحت شرایط احساس دیگران پشیمان شوم."

باز هم دروغ می گویید استاد! دروغ می گویید چون روزی هزاران نفر به شما لبخند می زنند و دست دراز می کنند تا به شما دست بدهند، اما شما هیچ گاه دست آنها را به سمت خود نمی کشید تا آنها را در آغوش بگیرید!
شما دروغ می گویید چون هر کسی به کس دیگری لبخند بزند و آن شخص او را در آغوش نگیرد بی ادب نیست!
شما کار خلافی نکرده اید! اما دروغ می گویید.

گفتید:
"می خواهم بروم فرانسه. باید از ایران بروم. فشارها بر من بالا گرفته."

این بار راست می گویید! فشارها بر شما بسیار بالاست. خیلی ها به دلایلی که من به شما خرده نگرفتم شما را در فشار گذاشته اند اما من به آن دلایل به شما نمی گویم که بروید!

بروید استاد!
بروید چون دروغ گفتید. بروید چون نمی خواهید بگویید: من اگر صد بار دیگر محمود احمدی نژاد را ببینم با اون همینگونه رفتار خواهم کرد. بروید چون می گویید هر کس دیگری جای احمدی نژاد بود این کار را با او نیز می کردم.
بروید استاد!
بروید چون نمی خواهید حقیقت را بگویید. بروید ...
اما این را بدان. هر جا که بروی نظر ما نسبت به تو تغییر نخواهد کرد. هر جا بروی همین استادی هستی که راستش را نگفت و رفت.
برو که ماندنت نه به نفع خودت است نه به نفع طرفدارانت.
برو ولی این بار هر کسی که به تو لبخند زد را اینگونه محکم در آغوش نگیر!
با کمی فشار کمتر، لطفا!
خداحافظ.



ادامه مطلب

طبقه بندی: عمومی،  سیاسی، 
برچسب ها: علیرضا افتخاری،  
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 8 شهریور 1389 توسط یوسف ناصری

قبل از اینکه در مورد نسل خودم و هم نسل های خودم بنویسم کمی برای آنها که از نوع نسل بندی اطلاعاتی ندارند توضیح میدم:

در تقسیم بندی های سیاسی و اجتماعی دنیا نسل به دوره ای از زمان گفته می شود که گاهی تعریف های متفاوتی دارد.
بزرگترین تقسیم بندی نسلی در دنیا به این صورت است که حدفاصل تولد پدر تا زمان تولد فرزند را یک نسل معرفی می کنند. این مدت تقریبا 30 ساله است و برای یک قرن به سه نسل 33 ساله تقسیم می شود.
اما در بعضی کشورها (معمولا کشور های انقلاب کرده) نسل بندی به صورت سیاسی صورت می پذیرد!
در ایران مبنای شروع نسل اول، ابتدای قرن، یعنی سال 1300 نیست. اینجا آیت الله خمینی شروع نسل اول را سال 1342 مشخص کرد. جوانانی که در آن سال با حمایت از او بنیان های مخالفت با حکومت و خشت های ابتدایی انقلاب را بنا نهادند.
این نسل اولی ها اقلب در سن جوانی یا میان سالی بودند.
نسل دوم انقلاب فرزندان همین نسل اول انقلاب بودند که مستقیما در پیروزی انقلاب نقش داشتند و پس از آن در جنگ و زمان جنگ و سازندگی (!) نقش مستقیم داشتند.
اما ما! یعنی نسل سوم، فرزندان همین انقلابیون و جنگجویان زمان بودیم!
تقریبا تمام جوانان امروزی که بین 20 تا 30 سال سن دارند جزو نسل سوی های انقلاب می شوند و فرزندان این نسل و آنها که سن کمتر از 20 دارند نسل چهارمی!

خب!

میخوام به نسل خودم و هم نسلان خودم بپردازم! به آنها که در بدترین زمان ممکن به دنیا آمدند! به آنها که شدیدترین تضادهای فکری و اعتقادی را با نسل قبلی خود تجربه کردند! به آنها بپردازم که باید نام نسلشان را در شناسنامه انقلاب به نسل سوخته تغییر دهند!
چه نسلی بودیم ما!
نسل نوزادان جنگی ... نسل کودکان کوپنی ... نسل نوجوانان پیر دل ... نسل محصلانی که موش آزمایشگاهی بودند ... نسل کنکورهای پنج میلیون نفری ... نسل دانشجویان کم امکانات ... نسل سربازان مازاد ... نسل جوانان بیکار ... نسل پسران وابسته به پدر ... نسل دختران بی اختیار که برای آب خوردن هم نیاز به اجازه نامه کتبی داشتند ... نسل ازدواج دیر هنگام ... نسل تو سری خور ... نسلی که حق اعتراض نداشت ... نسلی با انگی به نام بی تجربگی! ... نسلی با انگی به نام ناشکری ... نسلی که هر چه داشت، تهاجم فرهنگی خواندند و  هر چه نداشت بی فرهنگی! ...
آری! چه نسلی بودیم ما ...
از اساس و پایه، ما نسل سوخته بودیم! ما از ابتدا به عنوان بچه ای برای پدر و مادر پا به دنیا نگذاشتیم! به ما از همان ابتدا به عنوان کالا نگاه کردند! از همان ابتدا وجود ما دلیلی بود برای آنکه پدران و مادران ما بهتر زندگی کنند!

قرار بود ما را بدهند و چیزی بگیرند!
قرار بود هر چه فرزند بیشتر باشد، کوپن بیشتر بدهند!
قرار بود هر چه ما بیشتر باشیم زمین به پدر مادرهایمان بدند!
قرار بود ما پشتوانه انقلابی باشیم که آنها کرده بودند!
قرار بود ما لشکریان اسلام باشیم در برابر دشمن!

و با این قرارها چه ساده ما را کالا کردند! چه ساده با ما و زندگی ما معامله کردند! چقدر ساده ما را سوزاندند!
ما را سوزاندند به قیمت دو برابر کردن جمعیت کشوری که برای پشتوانه داشتن انقلابش، نیاز به سیاهی لشکر داشت!
با سیاست اشتباه "فرزند بیشتر برای سپاه اسلام" ما نسل سومی ها را با انفجار جمعیت سوزاندند. سوزاندند تا امروز نام کشوری هفتاد میلیونی لرزه بر اندام دشمن افکند!
ما از اول هم اشتباهی بودیم! اشتباهی به نام انسان به دنیا آمدیم، در حالی که کالا بودیم! اشتباهی به عنوان انسان به دنیا آمدیم، در حالی که سیاهی لشکر بودیم! نام انسان ها را روی ما گذاشتند در حالی که باید نام سلاح های جنگی و بازدارنده نظامی را روی ما میگذاشتند!

آری برادر! آری خواهر!

ما سوختیم. بدون آنکه از ما عذرخواهی کنند. بدون آنکه بفهمند ما چه کشیدیم...



ادامه مطلب

طبقه بندی: عمومی،  سیاسی، 
برچسب ها: نسل سوم،  
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 7 شهریور 1389 توسط یوسف ناصری

خدا رو صد هزار مرتبه شکر که ما از آن دست خانواده هایی هستیم که از همان ابتدا کاری به کار یارانه ها نداشتیم!

نه فرمی پر کردیم نه شماره حسابی دادیم نه خوشه بندی شدیم و نه درصد فقرمان را کسی فهمید!

بگذریم ...


امروز یکی از همسایه ها به درب منزل ما آمد تا من برای پدرش شماره حساب یارانه ها را وارد کنم.

در گوگل سرچ کردم "ثبت شماره حساب یارانه ها"

سایت رفاهی را پیدا کردم!

ظاهر سایت بسیار ساده و خاکی بود! درست به مانند ظاهر دولت مردان!

شک کردم که نکند این سایت جعلی باشد.

از دومین مورد نظر هویز گرفتم تا مطمئن بشم این یک سایت دولتی هست!

نه تنها هیچ نشانی از سایت دولتی در هویز دامنه وجود نداشت، بلکه ظاهر ماجرا نشان میداد دامنه برای یک شخص حقیقی هست نه حقوقی!

شخصی به نام حامد شیروانی با یک خط تلفن ایرانسل به شماره 09355740536 !

بگذریم ...

 

از یکی از دوستان برخط خودم در اینترنت پرسیدم و فهمیدم گویا آدرس سایت درست است.

دوباره وارد سایت رفاهی شدم.

پیام:

"چنانچه دارای تمکن مالی برای امرار معاش خود و خانواده محترمتان هستید از دریافت یارانه صرف نظر نمایید."

را خواندم و اهمیت ندادم!

 

پایین سایت درج شده بود:

"توجه : کاربر گرامی فعالیت شما در این سایت ثبت شده و قابل پیگرد می باشد ."


از نوع اخطار مشخص بود که طراح سایت یک بلوف اساسی زده!

من به شما قول میدهم هیچ فعالیتی و هیچ آی پی ای در این سایت ثبت نمیشود!

 

کد ملی را وارد کردم و همچنین شماره ... (ادامه این قسمت (بخوانید سوتی) را آخر نوشتم!)

بگذریم ...


وارد شدم.

یک پیام دیگر آمد و باید با آن موافقت میکردم که چنین نیز شد!

بعد از موافقت یک صفحه آمد:

هموطن گرامی، شما قبلا حساب بانکی خود را اعلام کرده و تایید کرده اید و در حال حاضر امکان تغییر حساب وجود ندارد!

با کمی دقت فهمیدم بانک مسکن خودش با استفاده از کد ملی و مشخصات این همسایه ما شماره حساب اون بانک رو اینجا وارد کرده!

بعد روی کاغذی که همسایمون به من داده بود نگاه کردم دیدم دو تا شماره حساب نوشته. نوشته بود:

شماره حساب عابر بانک سیبای بانک ملی ...........

اگر این نشد شماره حساب دفترچه قرض الحسنه بانک مسکن!

بنده خدا تایید هم کرده بود به من که براش راحت تر هست عابر بانکش رو بده تا دفترچه بانک مسکن!

اما خبر نداره اینجا حقوق افراد یعنی هیچ!

اینجا اطلاعات شخصی یعنی زرشک!

اینجا حریم خصوصی یعنی باقالی!

اینجا حق انتخاب یعنی لطیفه!

 

و اما سوتی!

اونجا که میخواستم وارد بشم!

کد ملی رو زدم و در قسمت بعدی شماره سریال شناسنامه رو باید وارد میکردم که عدد رو اشتباه وارد کردم.

جالب قضیه اینجا بود که با همون شماره سریال اشتباه هم وارد سامانه شدم!!!

بعد متوجه شدم کلا این مورد شماره سریال شناسنامه یک چیز فانتزی هست و فقط طراح سایت خواسته بگه اینجا امنیتش بالاست!

به چند نفری زنگ زدم و شماره ملی های سرپرست خانوارشون رو گرفتم و در سایت وارد کردم و به جای شماره سریال شناسنامشون زدم 123456 و دیدم برای همه میشه با یک عدد 6 رقمی بی خودی وارد سامانه شد!

اینجاست که باید یک بار دیگر به این جمله درج شده در پایین سایت بخندیم!

توجه : کاربر گرامی فعالیت شما در این سایت ثبت شده و قابل پیگرد می باشد.

 

شما هم امتحان کنید!

شماره ملی سرپرست خانوار خود را همراه با یک شماره سریال 6 رقمی و شانسی بزنید و با چشمان خود اوج حماقت و نادان فرض کردن مردم را ببینید!



ادامه مطلب

طبقه بندی: عمومی، 
برچسب ها: یارانه ها،  
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 4 شهریور 1389 توسط یوسف ناصری
      1   2   3   4   5   6   7